تبليغاتX
دلنوشته های مهندس کوچولوی دلشکسته...

دلنوشته های مهندس کوچولوی دلشکسته...

دلنوشته

باران که می‌بارد...

باران که می‌بارد...
باید آغوشی باشد...
پنجره‌ی نیمه بازی...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 9:18  توسط مرضیه  | 

یکی را دوست می دارم

ولی افسوس او هرگز نمی داند

نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاه من که او را دوست دارم

ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند

به برگ گل نوشتم من که او را دوست می دارم

ولی افسوس او گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند

من به خاکستر نشینی عادت دیرینه دارم

سینه مالا مال درد اما دلی بی کینه دارم

پاکبازم من ولی در آرزویم عشق بازی است

مثل هر جنبنده ای من هم دلی در سینه دارم

من عاشق عاشق شدنم

من عاشق عاشق شدنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 12:3  توسط مرضیه  | 

تو آمدی........

تو نبودی و من با عشق نا آشنا بودم

تو نبودی و در نهان خانه ی دلم جايت خالی بود

تو نبودی و باز به تو وفادار بودم

تو نبودی و جز تو هيچ كس را به حريم قلبم راه ندادم

و تو آمدی از دوردستها

از سرزمين عشق

تو مرا با عشق آشنا كردی

با تو تا عرش دوست داشتن سفر كردم

 تو مفهوم عاشق بودن را به من آموختی

با تو كامل شدم

با تو بزرگ شدم

با تو الفبای عشق را آموختم

 ندای قلب عاشقم را به گوش همه رساندم

به تو و كلبه ی عشق مان باليدم

تو نيمه ی گمشده ام شدی

حال كه اين چنين شيفته ی توام باش تا در كنارت آرامش بيابم

حتی برای لحظه ای از من جدا نشو

 بدون تو دستم سرد است

 بدون تو آغوشم تهی و لبريز درد است

به حرمت عشق مان

 به حرمت لحظات زيبايمان

مرو كه بی تو من هيچم

بمان با من

 بدان كه تا ابد نام تو بر قلبم حک شده

 بدان كه عشق ما هميشه پاک خواهد ماند

به وفايم ايمان داشته باش

تا به تو نشان دهم

معنای واقعی واژه ی عشق را 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 12:2  توسط مرضیه  | 

 ببین سیاهی بخت و مپرس از نامم
من از قبیله ی عشاق بی سر انجامم
 
به آن دقایق پر درد زندگی سوگند
که بی تو یک نفس ای هم نفس نیارامم
 
مکش ز دامن من دست با فراغت دل
که آفتاب غروبی به گوشه ی بامم
 
مرا که این همه طوفان طبیعتم، دریاب
که من به یک سر موی محبّتی رامم
 
ز عمر شکوه ندارم که خامه ی تقدیر
نوشته بود در آغاز نامه فرجامم
 
مرا امید رهایی ز قید هستی نیست
که با تمام وجودم فتاده در دامم
 
به هرکه دل بسپردم ز من چو سایه رمید
مرا ببین که شوریده بخت و ناکامم
 
چگونه پای نهم در حریم حضرت دوست؟!
هنوز دست ارادت نبسته احرامم
 
هوای خواندن افسانه ام مکن اکنون
ورق ورق شده دیگر کتاب ایّامم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 12:0  توسط مرضیه  | 

کاش عشق من میفهمید

باز هم با دلی شکسته میخواهم برایش بنویسم

بنویسم تا باورم کند ، تا بفهمد تمام امید من است ، تا بفهمد دوستش دارم

شایداین نوشته را هرگز نخواند و یا اگر بخواند لبخندی تمسخر آمیز بزند !

یا لبخندی از سر رضایت که چگونه توانسته کسی را این چنین عاشق خود کند !

اما من باز هم برایش مینویسم و سرود زیبا و دل انگیز دوستت دارم را برایش زمزمه میکنم

حتی اگر مورد تمسخر قرار بگیر

.حتی اگر با بی رحمی تمام بر نوشته ام بخندد بازهم شکایتی ندارم

آنقدر دلم برایش تنگ شده

که فقط مجبورم چشمانم را ببندم تا شاید در ذهنم بتوانم ببینمش

گاهی آنقدر از خودم و این عشـق یک طـرفه تنـفر پیدا میکنم

که دلـم میخواهد مرگ را بر زنـدگی ترجیح دهم

اما باز خود را نهیب میزنم و میگویم :

"زندگی کن به امید کسی که دوستش داری"

دلم میخواست معنـای عشـقم را میفهمید

میدانست که این بـازی بچـه گانه ای نیســـت

میفهمید کـه این عشق حقیقت است

میفهمید که ......

کاش دل باختن در دنیا وجود نداشت

کاش من از سنگ بودم

کاش تمام انسانها دلی سنگی داشتند

تا هرگز عاشق نمیشدند ، هرگز دل نمیباختند

کاش اگر عشق و دیوانگی در دل انسانها هویدا میشد

هر کس در مقابل عشقش با بیرحمی و بی وفایی روبرو نمیشد

چرا انسانها در دنیا نمیتوانند به راحتی عاشق شوند و به وصال برسند ؟

یعنی واقعا عشق که واژه ای به این پاکی و تقدس است

باید همیشه با سختی و زجر و تلاش همراه باشد

اما ای کاش در مقابل این همه تلاش و سختی

اکثر دلبستگی ها به نا فرجامی کشیده نمیشد

کاش عشق من میفهمید

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 11:57  توسط مرضیه  |